تبليغاتX
Free Image Hosting مصائب بی بی دوعالم علیها السلام
هرگونه استفاده از مطالب وبلاگ، در صورت لعن بر خلفاي غاصب، بلامانع بوده و موجب امتنان است. یا علی

      

 

منکر و میسر و ریق است مطابق به عمر

هر کدام سیصد و ده بود بر اهل نظر

چونکه بُد دشمن حق این عمر بی‌بنیاد

جای او هست بتابوت در آن قعر سقر

لفظ کفری عددش هست مطابق به عمر

این عمر کفری باطل بود رفته سقر

لفظ جاهل چو به پهلوی منافق آید

سیصد و ده شود و هست مطابق به عمر

گر به پهلوی دو کلب هار گذاری عددش

آن مطابق به عمر هست که بد اهل شرر

توضیح: ریق و میسر و کفری و جاهل و منافق و کلبِ کلب هار،

هر کدام= 310                             عمر=310

 

    

+ لعنت فرستاده شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط شیعه علی (خادم بی بی)  | 

اگر حلال زاده‌ای و شیر پاک خورده‌ای

                                      بگو تو با صوت جلی لعنت به دشمن علی

حضرت موسی بن جعفر علیه السلام فرمودند:

«خوشا به حال شیعیان ما، آنهایی که به ریسمان ما در زمان غیبت قائم ما چنگ زده‌اند و بر ولایت و دوستی ما و برائت از دشمنان ما ثابت قدمند، آنها از ما هستند و ما از آنها هستیم، ما را به امامت پذیرفته‌اند و ما آنها را به شیعه بودن قبول کرده‌ایم.

پس خوشا به حال آنها، به خدا سوگند آنها در روز قیامت در درجه و مقام ما خواهند بود.»

مرکز سعادت و شقاوت انسان قلب اوست و فلاح و رساگاری انسان وابسته به آن خواهد بود. و بهترین سرمایه برای نحات در روز قیامت، داشتن قلب سلیم است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

«اگر شیاطین قلوب فرزندان آدم را احاطه نکنند، می‌توانند به جهان ملکوت نظر افکنند»

و روایت دیگری ملاک خیر و شر آدمی را قلب معرفی کرده است چنانچه در حدیث حضرت باقر علیه السلام آمده:

«هرگاه اراده کردی بدانی در تو خیری وجود دارد، به سوی قلب خود نظر کن، پس اگر اهل طاعت را دوست می‌داشت و از اهل معصیت متنفر بود، بدان در تو خیر هست و اگر اهل معصیت را دوست می‌داشت، و با اهل طاعت دشمن بود، پس در تو خیر نیست و خدا تو را دشمن می‌دارد. انسان با آن کس که دوست دارد همراه است».

بعد از آنکه معلوم شد که فلب آدمی عامل بزرگ سعادت است بدان که بهترین اعمال، عمل قلب است؛ یعنی محبت به دوستان خدا و دشمن داشتن دشمنان خدا و دین به جز حبّ و بغض و دوستی و دشمنی چیز دیگری نیست.

عزیزترین افراد نزد خدا، پیامبر و اهل بیت آن بزرگوار صلوات الله علیهم اجمعین هستند و خداوند آنها را از هر پلیدی مبری فرموده است:

«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»

بنابر این مبغوض ترین افراد نزد خدا، آنانی هستند که با پیامبر و اهل بیت او علیهم السلام مخالفت کردند و پیامبر خدا را اذیت نمودند.

« ان الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخره و اعد لهم عذابا مهینا»[1]

ترجمه: انان که خدا و رسول را اذیت می‌کنند، خدا آنها را در دنیا و آخرت لعن کرده و از رحمت خود دور می‌گرداند و برای آنان عذابی با ذلت و خواری مهیا ساخته است.

آیا امامت و خلافت الهی را از مسیر خود تغییر دادن، آزار پیامبر خدا نیست؟

آیا آزار و اذیت امیرالمؤمنین علیه السلام که که نفس و جان پیامبر خداست، ازار خدا و رسول الله نیست؟

آیا آزار فاطمه‌ی زهرا سلام الله علیها آزار پیامبر خدا نیست؟

آیا مخالفت با فاطمه زهرا سلام الله علیها نشانه‌ی خُبث باطن و شرّ ذاتی نست؟

مگر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله درباره‌ی دخت بزرگوارشان نفرمودند:

«فاطمه بضعه منی مَن آذاها فقد آذانی و من آذانی فقد آذی الله»[2]

فاطمه پاره تن من است هر کس او را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس مرا اذیت کند، خدا را اذیت کرده است.

خداوندا! دلهای ما را بر محبت پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیتش ثابت بدار.

خداوندا شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام را در راه اصلاح دلهای خویش به واسطه تبری از دشمنان آن بزرگوار موفق گردان.

خداوندا! قلب مبارک حضرت بقیه الله ارواحنا فداه را از دست همه ما راضی بگردان.

آمین



1- احزاب / 57

2- دلایل الامامه صفحه 45- سلیم بن قیس، حدیث 48 و در صحیح بخاری جلد 5 صفحه 26 به صورت «فاطمه بضعه منی فمن اغضبها اغضبتی» و در صحیح مسلم جلد 4 صفحه 193 «ان فاطمه بضعه منی یؤذینی ما آذاها»

+ لعنت فرستاده شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط شیعه علی (خادم بی بی)  | 

از پست قبلی تصمیم گرفتم مطالب زیبایی را که آقای سید مهدی شجاعی در کتاب کشتی پهلو گرفته نوشته اند رو قسمت به قسمت تو وبلاگ بذارم. با کسب اجازه از ایشون.

مطالب از این قسمت از زبان ام المصائب زینب کبری سلام الله علیها می باشد.

غم به جراحت می‌ماند. یکباره می‌آید اما رفتنش، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست. و در این میانه، نمک روی زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم، حکایتی دیگر است. حکایتی که نه می‌شود گفت و نه می‌توان نهفت.

حکایت آتشی که می‌سوزاند، خاکستر می‌کند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.

مرگ پیامبر برای تو تنهامرگ یک پدر نبود، حتی مرگ یک پیامبر نبود، مرگ پیام بود، مرگ شمع نبود، مرگ روشنی بود.

آنکه گفت « حَسبُنَا کِتابَ الله»، کتاب خدا را نمی‌شناخت. نمی‌دانست که یکی از دو ثقل به تنهایی، آفرینش را واژگون می‌کند. نمی‌فهمید که با یک بال نه تنها نمی‌توان پرید که یک بال، وبال گردن می‌شود و امکان راه رفتن بطئی را هم از انسان سلب می‌کند.

و نه او که مردم هم نفهمیدند که کتاب بدون امام، کتاب نیست، کاغذ و نوشته‌ای است بی روح و جان و نفهمیدند که قبله بدون امام قبله نیست و کعبه بدون امام سنگ و خاک است و قرآن بدون امام، خانه‌ی بی صاحب‌خانه است.

هر کس به خانه‌ی بی‌ صاحب‌خانه برود، به یقین گرسنه برمی‌گردد. مگر آنکه خیال چپاول داشته باشد و قصد غصب کرده باشد یا کودک و سفیه و مجنون باشد.

تو در مرگ رسول، هدم رساله را می‌دیدی و در مرگ پیامبر، نابودی پیام را.

و حق با تو بود، آنجا که تو ایستاده بودی، همه چیز پیدا بود. تو از حوادث گذشته و آینده خبر می‌دادی، انگار که همه را پیش چشم داری.

خداوند آنچه را که به پیامبر و پدر داده بود، به تو نیز داده بود، جز رسالت و امامت.

تو یکبار در پیش پدر آنچنان از عرش و کرسی و ماضی و مستقبل سخن گفتی که پدر شگفت‌زده به نزد پیامبر شتافت و سخن شنید:

-         آری او هم می‌داند آنچه را که ما می‌دانیم.

هیچکس هم اگر باور نکند، من یقین دارم که جبرئیل پس از پیامبر نیز دل از این خانه نکند و همچنان رابط عرش و فرش باقی ماند.

هماندم که پیامبر سر بر بالش ارتحال گذاشت، همه‌ی فتنه‌های آتی از پیش چشم تو گذشت که تو آنچنان ضجه زدی و نوای وا محمداه را روانه آسمان کردی.

دستهی پدر هنوز در آب غسل پیامبر بود که دستهای فتنه در سقیفه‌ی بنی ساعده به هم گرده خورد و گره در کار اسلام محمدی افکند.

جسد مطهر پیامبر هنوز بر روی زمین بود که ابرهای تیره در آسمان پدیدار شد و باران فتنه باریدن گرفت. دین در کنار پیامبر ماند و دنیا در سقیفه‌ی بنی ساعده متجلی شد.

در لحظه‌ای که هارون کنار موسی به طوری جاودانه بود، مردم در سقیفه‌ی سامری آخرت می‌فروختند بی آنکه حتی به عوض، دنیا بگیرند. «خَسِرَ الدُّنیا وَ الاخِرَه، ذالک هوَ الخُسرانُ المبین.»

معن بن عدی و عویم بن ساعده آمدند و به عمر گفتند:

-         حکومت رفت، قدرت رفت.

-         کجا؟

-         از جاده سقیفه پیچید و رفت به سمت انصار. 

-         کاراوانسالار؟

-         سعد بن عباده

 

عمر به ابوبکر گفت:

-         تا دیر نشده بجنبیم.

 

بر سر راه، ابوعبیده جراح را هم برداشتند و شتابان عازم سقیفه شدند.

در سقیفه، سعد بن عباده، عبا پیچیده، شتر حکومت را در جلوی خود گذاشته بود و با تظاهر به کسالت و بی‌رغبتی، آن را به سمت خود می‌کشید.

وقتی این سه وارد سقیفه شدند، شتر را – اگر چه مجروح و پی شده – از چنگال انصار بیرون کشیدند و به دندان گرفتند و این در حالی بود که صاحب شتر، عزادار و داغدار، افسار و شتر را از یاد برده بود.

عمر طبق مهمول بنا را بر خشونت و دعوا گذاشت و با سعد به مشاجره پرداخت، اما ابوبکر به یادش آورد که:

-         «الرِفقُ هُنا اَبلَغ»

اینجا نرمش بیشتر به کار ما می‌آید.

و ابوبکر خود، عنان را در دست گرفت، از مهاجرین و انصار هر دو تمجید کرد اما مهاجرین را برتر شمرد آنچانکه آنان را شایسته امارت و انصار را شایسته وزارت قلمداد کرد.

بعدها عمر گفت که من در این راه هیچ مکری نیندوخته بودم مگر آنکه ابوبکر مثل آن یا بهتر از آن را به کار برد.

 

 

 

+ لعنت فرستاده شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط شیعه علی (خادم بی بی)  |